کوتاه درباره لیبرال های سرافراز به مثابه گونه ای نادر در کنار اورنی تورنگ و اکیدنه
مثلث طلایی رده پستانداران را رقم می زنند!!
انگلوارهی ليبراليسم سخيف و دندانگرد مدل ايراني، که بسيج نوکيسهگاني هرزهدرا است، اگرچه در تمام طول حيات بيبرکتش شرمگينانه از «عقدهی اختگي» رنج برده است و چونان توله سگي کورمال و در جستجوي راه، پوزه برخاک ماليده است و لنگان تا بدين جاي رسيده است، اما بدون شک، شامهی تيز و حساسي دارد و خوب ميداند که چه زماني و نزد کدامين کسان، بايستي دُمي تکان داد!
امريکنوفيلهاي تلنگري، پياده نظام هيجانزده و حافظ منافع طرفداران سينه چاک اقتصاد بازار آزاد و دموکراسيهاي شرمآور مدل 2001 يا 2003، که با وقاحتي بيسابقه و توحشي ديدني از آن دست که ما ديديم!، علنا در سال گذشته از سناريوي حملهی نظامي و تراژدي دخالت بشر دوستانه!!! در ايران با وجدي وصفناپذير دفاع نموده و از سوداي بسط تجاوز غيرقابل توجيه امريکايي، از افغانستان و عراق، به ايران سرمست بوده و در پوست خويش نميگنجيدند، اکنون حال ديگري دارند.
بيگمان تا زماني که بحث حملهی نظامي امريکا گزينه محتملتر باشد، ليبراليسم عقيم ايراني تمايل دارد که خويشتن را اپوزسيون بنامد و بر خوان گسترده و رنگيني که نوفاشيستهاي امريکايي وعدهی تدارکش را دادهاند، حداکثر سهم را به خود اختصاص دهد.
بدين ترتيب تمام موضوعيت و هويت اين گروه از ليبرالها تنها در گرو لشکرکشي ايالات متحده به ايران خواهد بود.
اما مسئله بر سر اين است که چنان چه اين حمله يا دخالت خارجي صورت نپذيرد و سرمايهداري جهاني به سردمداري امريکا –چنان که زمزمههاي آن چندي است به گوش ميرسد- با بورژوازي دون صفت ايران، بر سر ميز مذاکره به توافقاتي دست يابد و آقاي احمدينژاد، رئيس جمهور محبوب قلوب همه خلقهاي خاورميانه!!! پس از اداي ژستهاي سينمايي و اتمام تورهاي تفريحي- تبليغي شاديآور به اتفاق ياران غارشان، عقل منفعتﹾ باورشان را (که تا پيش از آزادي ملوانهاي انگليسي مکتوم و پوشيده داشته بودند)، بر پولتيک قلدريهاي ديپلماتيکشان مرجح بدارند، آن گاه، تکليف اين اپوزسيون ليبرال و وامانده چه خواهد شد؟ اين يتيم مفلوک که روياي سرافرازي ميبافت چه سرنوشتي پيدا خواهد کرد؟ (آه عزيزم…؟!)
اينجا درست همان گره گاهي است که تقسيمبندي ليبراليسم به پوزسيون و اپوزسيون را فاقد محتواي واقعي ميکند.
اين جا درست همان نقطهاي است که ليبرالهاي سرافراز را وا ميدارد که سر فرود بياورند و در شمارهی پيشين «تلنگر» هرگونه حمله به ايران، چه محدود و چه نامحدود را بر خلاف منافع ملت ايران بدانند، اما هم چنان بر طبل عادلانه بودن جنگهاي عراق و افغانستان بکوبند و با نثري يادآور سبک نوشتاري مارکس (که اين خود دال بر بيمايه بودن سنت ليبراليسم ايرانی است) مخالفين نظاميگري و مبارزين جنبشهاي ضد جنگ را در ردهی ديوانگان بخوانند و صدها ميليارد دلاري که براي امنيت و بازسازي عراق صرف شده است را به رخ مردماني بکشند که دستهدسته در آشوب بيپايان امريکايي، جان ميبازند!
بنابراين بايد ديد که ليبراليسم اپورتونيست ايراني، که با نفي حملهی نظامي امريکا، از موضوعيت سياسي خارج ميشود، براي تضمين بقاء سياسي خود چه امکاني را مد نظر دارد؟
نگارنده پيشتر در مقالهاي که در شماره اول «به پيش!» درج گرديده است مفصلا توضيح دادهام، که منطق سودآوري سرمايه در ايران با منطق استقلال از امپرياليسم در تناقض بوده و هست و کليهی جريانات سياسي که مزورانه سعي دارند با شعار«امپرياليسم را از بين ببريم اما سرمايه را نگاه داريم!» فرض امکان عدم وابستگي به سرمايهداري جهاني را بسط و گسترش دهند و تئوريهاي ابطال شده دست چندمي که بيش از نيم قرن از تاريخ مصرف آنها گذشته است را احيا نمايند، و يا در سپر منافع ملي، حقوق ملت، قطع يد از اجانب و امپرياليسم و مبارزه با استکبار سنگر بگيرند و با تهي کردن برخي عبارات و مفاهيم از محتواي واقعيشان، و سرقت از نظرگاههاي مشخص ديگر اعتبار کسب نمايند و نقاب خدمتگزاري و عدالتخواهي و مردمسالاري بر چهره بگذارند و هم زمان در صور خصوصيسازي و اجراي اصل 44 قانون اساسي بدمند يا جرياناتي که از سرمايه دموکراتيزه در ايران داد سخن ميدهند، بدون شک، ديري به طول نميانجامد که ماهيت واقعي خويش را آشکار نموده و نخواهند توانست اليالابد سرمايهداري نقابدار را پيش ببرند.
هم چنين بديهي است که دولت در ايران (سرمايهی حکومتي)، مبتني بر نمايندگي منافع همهی اقشار بورژوازي به عنوان يک کل واحد است و ليبرالهاي ايراني نيز به مثابه غسل تعميددهندگان و تقديسکنندگان آن، عليرغم تضادهاي فرعي و صوري با اقشار مختلف بورژوازي، وحدت منافع دارند و درست به همين دليل هنگامي که بحراني کل موجوديت نظام را تهديد نمايد، بنيادگراترين جناحها نيز از موضعگيريهاي ايدئولوژيک و فراتر از منطق سرمايه اجتناب مينمايند.
اين که تمايزاتي بين گروههاي مختلف بورژوازي به چشم ميخورد ابدا نميتواند ما را به اين امر رهنمون کند که يک گروه به نسبت سايرين موجه و مترقي است و ميتوان براي استقرار دموکراسي و آزاديهاي اوليه و بديهي بدان اميد بست.
هيچ يک از اين اقشار به لحاظ انتولوژيک نميتوانند در هيچ مقطعي نقش پيشرو ايفا کرده و مطالبات و خواستهاي مترقي طبقات فرودست را نمايندگي کنند.
اما ليبرالهاي وطني تظاهر ميکنند که اين گونه نميانديشند. بدون شک در شرايطي که بحث حمله نظامي امريکا به ايران منتفي شود، ليبرالها با پرتاب کردن صميمانهی خويش به آغوش پدري مهربان و دوست داشتني (مثلا «اکبر هاشمي رفسنجاني» و چه کسي بهتر از او؟!) که اصلحترين گزينه براي دستيابي به مقاصد مشترک ايشان ميباشد، تمايز غير واقعي ليبراليسم اپوزسيون و پوزسيون را براي هميشه محو و چرخش ديگري را متناسب با ماهيت فرصتطلب خويش آشکار ميکنند.
با اجراي تمام و کمال سياستهاي نئوليبرالي در ايران، وضعيت اسفبارتري از آن چه هم اکنون هست به بار خواهد آمد که تنها به معضلات اجتماعي دامن زده و شکاف طبقاتي را بيش از پيش تعميق خواهد نمود. خوش گماني است اگر چنين بپنداريم که صاحبان سرمايه، ساخت سياسي را دموکراتيزه نموده و از استبداد، به مثابه ضرورت لاينفک سرمايهداري در کشورهاي عقب افتاده، در دوران سالمندي سرمايهداري جهاني عبور خواهند کرد و کمال بلاهت است اگر بپنداريم که ايدئولوگهاي خامه به دست بورژوازي (که البته بيجيره و مواجب و از جان گذشته ليبرال بودن را برنگزيدهاند!) در آن هنگام، از فقدان دموکراسي و نبود آزاديهايي براي دگرانديشان، به ستوه خواهند آمد!
در شرايط پولاريزه شدن جامعه به دو قطب پررنگ بورژوازي و پرولتاريا در نظامي ليبرال دموکراتيک، رشد طبقهی کارگر ضرورت و سوداي سنديکاها و احزاب چپ نيرومند در جامعه را طلب ميکند تا بر سر منافع طبقهی تحت ستم زحمتکشان و با همراهي آنان، نظام سرمايه را در توحش بيوقفه خود تعديل نمايند (اگرچه اين توحش تنها در دو قالب عريان يا نهان قابل انعطاف است و نه تعديل، و تعديل واقعیای جز فروپاشی کليتش برای آن نميتوان در نظر گرفت!) و نرخ استثمار کارگران را کاهش دهند. اما کشور عقبافتادهي به تازگي به سرمايهداري جهاني پيوستهي بروننگرِ از درون تهي، که جز نيروي کار ارزان و منابع طبيعي و خام، مزيتي در بازارهاي جهاني ندارد، ساخت سياسي افسد از ساخت اقتصادي فاسد را رقم خواهد زد و هيچ امکاني براي پرورش مار جريانات ضد سرمايهداري در آستين خود باقي نخواهد گذارد.
با اين اوصاف ليبراليسم ايراني اکنون براي ادامه حيات خود به جنبش دموکراسيخواهي و دموکراتيزاسيون از درون متوسل شده و منافع ملي را دستاويز پيشبُرد اهداف خود، که همانا تحکيم موقعيت و تحصيل منافع تمام عيار بورژوازي است، قرار داده و به گونهاي خندهآور و همزمان مهوع در عرصهی دانشگاه، از افراشتن پرچم سنديکاليسم، دفاع از جنبش کارگري!، حمايت از اعتراض معلمان و اعلام بيزاري از جنگ و فقر و استبداد دم ميزند! اتخاذ مواضعي از اين دست توسط ليبرالهاي سرافراز، در کنار سلحشوري ايشان در دفاعيات جانانه از جنايات امپرياليستي، در دو حالت متصور است: يا اين جريان سياسي ناچار است در هر گامي از پيجويي اهدافش شيادي کند و ماهيت واقعي خويش را مستور بدارد، يا آن که مِنﹾ غير عمد، گوشهاي دراز خود را نشان داده است!
کاش دست کم ما نيز متوجه اين امر ميشديم که ليبرالهاي جان برکف که چندي پيش در سرمقالهاي در نشريهی تلنگر با عنوان «ليبرالها بخوانند» به دوري از هرگونه عمل سياسي راديکال فراخوانده شده بودند (که البته جستجوي سابقه راديکاليسم ليبرالي در ايران، به زير پتوي مصدقِ مبتلا به زکام، در ولوله کودتاي سياه 28 مرداد منتهي ميگردد!)، چگونه ناغافل به دام وسوسه تشکيلات لنيني و تدوين مانيفست و ژستهاي انقلابي- مبارزاتي داراي رنگ و بوي مارکسيستي گرفتار آمدند و ايشان ابدا دلواپس نيستند که مولفههاي نامبرده در ورژن ليبرالي آن منجر به توتاليتاريسم شود!؟؟ و چرا پدرخواندگان ايشان تا اين حد نسبت به عزم مبارزاتي و راسخ بودن قدمهاي همرزمانشان در پيشبرد اهداف مشترک، مشکوک و مايوساند که برخي حتي حاضر به ريسک امضاي مانيفست ليبرالي نميشوند؟!2 و چرا راديکاليسم کاريکاتورهاي «مرديها» و «غنينژاد» (دوتن از حضرات پدرخواندهی جريان موسوم به ليبراليسم سرافراز!!!)، به تبع سنت جاري راست جهاني، تنها در هيستري تاريخي ضد چپ و ميل بيمارگونه به سرکوب جريان نوين چپگرا خلاصه ميگردد؟! مشفقانه عرض ميکنيم که لااقل ما، ابدا راضي به تحمل اين همه مشقت و دشواري راديکاليسم، توسط عزيزان ليبرال نبوده و نيستيم، که مبادا گوشهی عمر اين عزيزان اندکي ساييده شود و از رويه بزرگان قومﹾ در نهضت ملي و آزادي و امثالهم، باز بمانند و پيش از نود سالگي جوان مرگ شوند!!
البته روشن است، در چشماندازي که اين دار و دسته براي آيندهی ايران و سرنوشت خويش متصورند، ديري به طول نميانجامد و پيش از نياز به بروز عمليِ هر ادعايي، حباب راديکاليسم ميترکد و ايدئولوگهاي هوچي و ميسيونرهاي پُرهاي و هوي آئين متبرک اقتصاد بازار آزاد و اصل بيشينهسازي سود، زبان در کام ميگيرند و روضهی تغيير و تحول بورژوازي را پايان ميدهند و در آغوش اربابان و صاحبان سرمايه خفقان ميگيرند! آن وقت اين مردم و اين دموکراسي نيمبندِ وعدهی سرخرمن! منافع ملي و خروار خروار آزاديِ به بار نيامده، سرکوب و اختناق و ديکتاتوري، اينبار نه بنابر مقتضيات اسلام سياسي، که بر طبق موازين و منطق سرمايه! نيروي کار ارزان و فقر و فلاکت فزاينده!
امروز در ايران چه کساني جز اقليتي خونخوار، از بازخورانيدن استفراغ سياستهاي نئوليبرالي در اقتصادهاي پيراموني نظير امريکاي لاتين، سود ميبرند؟
امروز در تمام دنيا، تنها کساني ميتوانند حامي اجراي سياستهاي ليبرالي (و در واقع راست نو به مثابه تلفيقي از نومحافظهکاري و نوليبراليسم) باشند که به حد کافي وقيح بوده باشند تا بتوانند از واقعيت عريان جوامع چشم بپوشند و فلاکت و ادبار خيل عظيم انسانها را ناديده بيانگارند. شايد هم حق با ايشان باشد، زيرا شمار انسانهاي تحت انواع ستم و بدبختي، چندان چشمگير و قابل استناد و بالطبع داراي موضوعيت نيست، تنها حدود 5 ميليارد و نهصد و نود و نه ميليون نفر شايد، آن هم در بهترين حالت! کسي چه ميداند؟!
بهتر آن است که ليبرالهاي سرافراز ايراني که طبق عادت مالوف با اداي واژهی زعفران پک و پوز خويش را زرد کرده اند، قضاوت دربارهی سرافرازي يا سرافکندگي را تا روشن شدن تکليف حملهی نظامي يا توافقات مبتني بر مذاکره و از کانال ديپلماسي، به تاخير اندازند تا بر همگان عيان شود که همخوابي با اسلام سياسي تندرو (به تعبير سردبير نو رسيده تلنگر که از قضا اشراف کامل بر آيات و روايات دارند!!!)3 نصيب کدام جريان فکري- سياسي ميگردد و تشت رسوايي چه کساني از بام ميافتد!
پانوشت:
1- دو گونهی نادر، که پستاندار تخمگذار ناميده ميشوند!
2- طبق آخرين رسيدهها، موسي غنينژاد از امضاي مانيفست ليبرالي که زير نظر مرتضي مرديها تدوين گرديده، امتناع نموده است.
3- رشيد اسماعيلي در مقالهاي با عنوان «تلنگر، سخنگوي ليبرالهاي سرافراز»، به ترجمه آيه شريفه «مَکروا و مَکرالله و الله خَير الماکرين» استناد کرده است.