تبليغاتX
نشریه دانشجویی «به پیش» - تناقض دو استراتژي؛ رد پاي جنبش دموکراسي خواهي در جنبش کارگري (نویسنده: پریسا نصرآبادی)

نشریه دانشجویی «به پیش»

"تاریخ تمام جوامع تاکنون موجود، تاریخ مبارزه طبقاتی آنان بوده است" - (مانیفست کمونیست)

شايد بتوان به جرات گفت که اين يکي از بزرگترين مغلطههاي سياسي تاريخ است، که امروز نئوليبرالهاي ايراني چنين با صراحت (يا به عبارت دقيقتر وقاحت) بر طبل آن ميکوبند: کاذب بودن دوگانه بورژوازي/پرولتاريا!

در واقع حضرات چنين تبليغ مينمايند که، هر گونه تلاش آتيهدار جنبش کارگري (براي به دست آوردن حداقلهايي چون حق اعتصاب و تشکل مستقل که البته به زعم ايشان بيگمان حداکثري است!) لزوما از کانال جنبش دموکراسيخواهي ميگذرد و لاغير!

اکنون اين امر کاملا واضح است که جنبش دموکراسيخواهي، دالي است که مدلول آن جنبش بورژوازي ايران است و بدون ترديد هدفي را دنبال نميکند، مگر سهمخواهي از قدرت سياسيِ بلوکه شده در دست بخشي از بورژوازي به مثابه يک کل؛ و شکي نيست که پيگيري مطالبات اين جنبش و خواست سهيم شدن بورژوازي در قدرت سياسي مقتضيات خود در همهی عرصهها اعم از اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و…، را طلب ميکند.

اما آيا بورژوا دموکراتهاي خوش خط و خال، بر توهم وجود بلاهتي عموميسرمايهگذاري ميکنند که برميخ کج «نفع مشترک تمام طبقات اجتماعي» ميکوبند؟ آيا سوسيال دموکراسي ورشکسته در ممالک آرماني حضرات، بسنده نبود که ورشکستگان سياسي قافيه باخته امروز، (که حتي به زحمت هم نميتوان آنها را در فهرست رقيقترين جريانات موجود چپ گنجانيد: راه توده، سازمان اکثريت، امثال فرخ نگهدار و شرکاي درون مرزي و برون مرزيشان) نيز در اين کارناوال دموکراسيخواهي به تلاشي مضاعف دست زدهاند و به هم زدن ملغمه مدل ايراني با گارانتي امريکايي آن مشغول گشتهاند؟

اين مساله کاملا قابل درک است که در هرمرحله از پيش روي سرمايه داري، دموکراسي بورژوايي در هيئت و شمايل خاص و مطابق الگوهاي همان دوره بروز و ظهور مييابد و هم زمان با آن نيز، شاهد بودن بر شکلگيري گرايشات متنوعي با رنگ و بوي سوسياليستي، چندان غريب نيست. گروهي از اين سوسياليستها!!!، بي آن که بورژوا دموکرات بودن خود را از دست دهند سعي ميکنند که در صفوف پرولتاريا و گروههاي متشکل کارگران نفوذ نموده و چنانکه خصلت طبقاتيشان حکم ميکند، از بورژوازي مهربان و دوست داشتني سخن ميگويند که ميتوان بخشي از راه را در معيت او پيمود و تمام نمونههاي تاريخي مبني بر غيرقابل اعتماد بودن دموکراتهاي بورژوا را از ياد ميبرند.

در اين سو، جنبش کارگري به درستي ميداند که جنبش دموکراسيخواهي، چيزي مگر رقيب اصلي و هماورد جنبش واقعي طبقهی کارگر نيست، و جنبش کارگري ابدا نبايد نسبت بدان متوهم باشد و خيالات خامي نظير جلب حمايت اين جنبش و بهره بردن از حسن نيت افسانهاي کنشگران آن، براي ساختن تشکلهاي آزاد و اتحاديههاي مستقل کارگري را در سر بپروراند و اين جنبش را به عنوان متحد استراتژيک خود در نظر بگيرد و به قواعد بازي، چنان که برنامهريزان اين جنبش ارائه کردهاند، تن دهد. بديهي است که دموکراسيخواهان به جنبش استراتژيک طبقهی کارگر چشم دارند زيرا که به خوبي بر اين امر واقفند که جنبش کارگري نيرومند در بين ديگر جنبشهاي اجتماعي وضعيت ممتاز و اکيدا تعين کنندهاي دارد.

 آنچه براي جنبش واقعي طبقه کارگر اهميت استراتژيک دارد، اين است که در مسير مبارزهی خود عليه حاکميت سرمايه، تحليل همه جانبه و دقيق از محتواي طبقاتيِ دموکراتيسمِ مورد ادعا در سطح اين جنبش داشته باشد و نيز به اين درک نائل آيد که دموکراتيسم مطروحه که اغلب شعار توخالي طرفداران نقابدار سرمايهداري است تا چه حد جنبش طبقهی کارگر را در رويارويي با خصم طبقاتي خود، مسلح و نيرومندتر يا ضعيفتر و ناکارآمد مينمايد.

اساسا به نظر ميرسد يک سوال اساسي پيشِ روي فعالان جنبش کارگري قرار دارد:

آيا موجوديتي تحت عنوان جنبش دموکراسيخواهي، بايد خود را با مقتضيات پلاتفرم سياسي - اجتماعي جنبش واقعي طبقهی کارگر سازگار نمايد، يا آن که بالعکس، جنبش واقعي طبقهی کارگر بايد گوشهاي از پلاتفرم يک جنبش عمومي دموکراسيخواهي را به خود اختصاص داده و شرايط اين جنبش بورژوايي را به ديده منت بپذيرد، تا وعده تحقق حداقليترين خواستها و مطالبات به او ارزاني گردد؟!

بورژوازي ميل دارد که تمام جنبشهاي اجتماعي و از جمله جنبش کارگري زير بيرق آن به حيات خود ادامه دهد و در واقع به مثابه تابعي از کل جنبش بورژوازي (دموکراسيخواهي) بقاء داشته باشند. اين جنبش به خوبي ميداند که به دست آوردن هژموني در جنبشهاي اجتماعي و به ويژه در جنبش کارگري تا چه حد ضروري است.

اين درست عکس آن چيزي است که ما چشمانداز جنبش واقعي طبقه کارگرميدانيم. ما ميدانيم که در شرايط کنوني هيچ جنبش اجتماعيِ غيرکارگري براي نيل به دموکراتيزاسيون قابل اتکا نخواهد بود و اساسا چنين ظرفيتي براي آن متصور نيست، و فراتر اين که، دموکراسيخواهي جنبشهايِ طبقات و اقشار ديگر، خود به مثابه تابعي از درجهی حضور متشکل طبقهی کارگر در جامعه است و در نسبت با وضعيت آن سنجيده ميشود. البته در اين ميان لازم به توضيح نيست که تاکيد ما بر دمکراتيزاسيون، نه به مثابه هدف غايي طبقهی کارگر، بلکه به عنوان مرحلهای است که در نهايت شرط لازم برای رسيدن پرولتاريا به هدف غايي خود ميباشد

 البته نياز به توضيح نيست که در نظام حاکميت سرمايه، همواره خطر به بيراهه کشاندن جنبشهاي اجتماعي وجود دارد و در ايران نيز در برهههاي مختلف و به ويژه پس از دوم خرداد، عليرغم شکست مفتضحانهاش ، اين امر کاملا مشهود بوده است.

 بنبست و بياعتباري تشکلهاي غير مستقل و حکومتي، نظير خانهی کارگر و شوراهاي اسلامي، بر کسي پوشيده نيست؛ اما با توجه به نياز حکومت سرمايهداري ايران به تشکلهايي که بتواند با اتکا به همکاري آنها، مناسبات استثمارياش را تداوم بخشد و در واقع عيان شدن ضرورت تاسيس تشکلهاي کارگري مستقل و آزاد براي عموم کارگران را به تعويق اندازد، کماکان خطر کارشکنيها را بالا ميبرد.

«هم چنين در دوره اقتدار دوم خرداديها و زماني که توافق‌نامه وزارت کار رژيم با سازمان جهاني کار زمينه را براي ايجاد نوعي تشکل کارگري که بر مبناي همکاري سه جانبه کارگر و کارفرما و دولت قرار داشت آماده ميکرد، راستهاي درون جنبش کارگري به استقبال آن شتافتند و اميدوار بودند که بتوانند بر خرابههاي شوراهاي اسلامي و خانه کارگر و تحت عنوان تشکل مستقل کارگري تشکلهايي را سر همبندي کنند که مبنايش آشتی طبقات باشد. در مقابل اين تلاشها گرايش سوسياليستي بر ضرورت ايجاد تشکلهايي به عنوان ظرف اتحاد طبقاتي کارگران تاکيد ميکرد که مبنا را نه همکاري طبقاتي، بلکه مبارزه کارگر عليه سرمايه دار قرار ميداد».

براي فعالان جنبش واقعي طبقهی کارگر اين امر بديهي است که دولت سرمايه، عليرغم هرگونه نقابي که بر چهره بنشاند، ابدا نميتواند نقش آشتي ميان طبقات را ايفا کند و در ادامهی همين اصل، اين که جنبش بورژوايي دموکراسيخواهي بخواهد از منافع مشترک طبقات اجتماعي سخن بگويد و بر ضرورت هم پيماني همهی طبقات بر سر منافع واحدي تاکيد کند، از اساس ياوهاي بيش نخواهد بود. اما بورژوازي کماکان سعي ميکند که گرايشاتي راستروانه را در درون جنبش کارگري تقويت نمايد و دست بالا را در عموم جنبشهاي اجتماعي اتخاذ کند تا سکان هدايت منافع خود را از پايين نيز بر عهده بگيرد.

اما نبايد از نظر دور داشت که شرکت عملي و واقعي در مبارزه است که تفوق در سير مبارزاتي را تضمين ميکند و ليبرالها و دموکراتهاي لفاظ که عمري را در پس سخنسرايي و لاطائلات بيپايان خود سنگر گرفته اند، خود بهتر از هرکس ديگر ميدانند که جايي در جنبش واقعي طبقهی کارگر ندارند و هرچه هم سعي نمايند که خواستهاي طبقاتي کارگران را در انبوه شعارهاي عمومي دموکراتيک (که البته هرگز توسط ليبرالها قابليت تحقق نيز ندارند) مستور نمايند و به کناري نهند، موفقيتي عايدشان نخواهد گرديد.

هنگامي که شعارها و عملکرد جنبشي با هم خوانايي نداشته باشد و سياست نيم بند نعل و ميخ راهبرد مبارزاتي آن جنبش باشد و در مبارزه عليه ارتجاع فرصتها، پيدرپي از کف برود، تعجبي ندارد اگر وضعيت آن جنبش به شارلاتانيزم سياسي، تلاشي مذبوحانه يا در بهترين حالت به خيالبافي خام و کودکانهاي شباهت يابد. چنان که تجربه جريانات گوناگون ليبرال پيش و پس از انقلاب 57 و نيز از خرداد 76 به بعد، حاکي از اين واقعيت و عقيم بودن دموکراتيسم بورژوايي بوده است.

ضمن اين که اکنون ديگر از لابهلاي تجربيات گذشته ميتوان اين نکته را استخراج کردکه طبقهی کارگر براي به دست آوردن دموکراسي و آزاديهاي دموکراتيک مورد نيازش، حتي به آن ميزان حداقلي که ايجاد اتحاديه‌هاي کارگري‌اش را ممکن کند، تنها بايستي به نيروي خودش اتکاء کند و اساسا نميتواند چشم به راه متحدين خود در طبقات ديگر باشد.

چرا که همان طور که بارها و بارها در مقالات پيشين نگارنده و ديگر رفقا بر آن تاکيد گرديده است، خوش گماني است اگر چنين بپنداريم که صاحبان سرمايه (و بالتبع بورژوا دموکراتهاي تلاشگر امروز)، پس از کسب قدرت حداکثري مورد خواستشان، ساخت سياسي و اقتصادي را دموکراتيزه نموده و از استبداد، به مثابه ضرورت لاينفک سرمايهداري در کشورهاي عقب افتاده، در دوران سالمندي سرمايهداري جهاني که به شدت به نيروي کار ارزان دل بسته است عبور خواهند کرد و کمال بلاهت است اگر بپنداريم که ايدئولوگهاي خامه به دست بورژوازي، در آن هنگام، از فقدان دموکراسي و نبود آزاديهاي وعده داده شده، به ستوه خواهند آمد.

وضعيت فرضي چنين است که در شرايط پولاريزه شدن جامعه به دو قطب پر رنگ بورژوازي و پرولتاريا در نظامي ليبرال دموکراتيک، رشد طبقه کارگر ضرورت و سوداي سنديکاها و احزاب چپ نسبتا نيرومند در جامعه را طلب ميکند تا بر سر منافع طبقهی تحت ستم زحمتکشان و با همراهي آنان، نظام سرمايه را در توحش بي وقفه خود تعديل نمايند (اگرچه اين توحش تنها در دوقالب عريان يا نهان قابل انطاف است و نه تعديل!) و نرخ استثمار کارگران را کاهش دهند. اما کشور عقب افتادهي به تازگي به سرمايهداري جهاني پيوسته، که جز نيروي کار ارزان و منابع طبيعي و خام، مزيتي در بازارهاي جهاني ندارد، ساخت سياسي افسد از ساخت اقتصادي فاسد را رقم خواهد زد. و هيچ امکاني براي پرورش مار جريانات ضد سرمايهداري در آستين خود باقي نخواهد گذارد.

با اين اوصاف ليبراليسم ايراني که اکنون براي ادامهی حيات خود به جنبش دموکراسيخواهي و دموکراتيزاسيون از درون متوسل شده و اندکي از نالههای مظلومانه، جهت جلب دخالتهاي بشر دوستانه امريکايي!! کاسته و منافع ملي را دستاويز پيشبرد اهداف خود که همانا تحکيم موقعيت و تحصيل منافع بورژوازي تمام عيار است قرار داده و به گونهاي خندهآور و همزمان مهوع، در عرصههاي گوناگون، از افراشتن پرچم سنديکاليسم، دفاع از جنبش کارگري!، حمايت از اعتراض معلمان و اعلام بيزاري از جنگ و فقر و استبداد دم ميزند تنها به تجويز دارويي تاريخ مصرف گذشته اقدام کرده است که نه تنها در رفع بيماري موجود کارآيي ندارد،که عوارض ناگواري نيز در پي خواهد داشت.

بنابراين جنبش واقعي طبقهی کارگر براي مقابله با نفوذ رفرميسم در درون جنبش کارگري لزوما بايد به افشاي بيپايگي و ناتواني استراتژي ليبرالهاي حکومتي و غير حکومتي (يا همان پوزسيون و اپوزسيون بورژوايي) که همان پروژه دموکراسيخواهي موهوم است بپردازد و همزمان با آن، به ارائه بديل سوسياليستي مبادرت ورزد که از هر جهت متناسب با شرايط اقتصادي و سياسي و اجتماعي (داخلي و بينالمللي) باشد.

طرح مسائلي که در نوشتار فوق، به گونهاي فشرده درباب نسبت جنبش واقعي طبقهی کارگر و جنبش دموکراسيخواهي درج گرديد، در شرايط کنوني که اصلاحطلبان مجددا آهنگ بازگشت کردهاند و جهت حضور پررنگ در انتخابات مجلس پيشِ رو، خود را گرم ميکنند، ضروري به نظر ميرسيد، کما اين که مسائل فوقالذکر بدون ترديد در کانون توجهات همه رفقا ميباشد و در آينده شاهد توليد مباحث گستردهتري در اين باره خواهيم بود.

اين که برايند نيروهاي موجود در جنبش کارگري در قبال جريانات با رنگ و بوي بورژوا دموکراتيک، چه موضعي را اتخاذ نمايد و چه استراتژي عمومي بر اين جنبش حاکم گردد، اين که قطب بندي درون جنبش کارگري با چه موازنهی قوايي نهايي گردد و چه نوع تشکلهاي کارگري امکان حضور يابد، و کدام گرايشات در آن دست بالا را بگيرند، نه تنها در سرنوشت طبقهی کارگر که در سرنوشت همهی طبقات اجتماعي تاثير گذار خواهد بود.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/08ساعت   توسط   |